+ god
خدا از نگاه ملاصدرا
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود
یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند
مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در حقیقت یافت نمیشود
که به دروغ پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!
+ غروب

+ کودک

و چه زیباست
که کودک باشیم
دور از همه
بدها
آخ ها
وزلال
پی بازی
ومحبت
و بدور
از غصه
و عروسک ها وتفنگ
همه دارایی
+ حرکت
این است
حرکت زمان
حرکتی به دور خویش
،جبر
همه اختیار ما،
،واختیار ما به هیچ
+ نوروز

خندیدم
وتو در اخم فرو رفتیو
من هم دیدم
باز هم خندیدم
و تو از
خنده من
رنجیدی
ونگنجید
درونت همه عشق وصفام
و تو واماندی
و
وقت تمام
رو سیاهی به ذغال است
زمستان بودی
و شکوفه برسر ،دار است
بهار، آمده ام
نوروز
مبارک باشد
+ بی رنگ
در این وادی
که یاران
در پی نامند
من بیچاره بی نام
کجا باشم
کجا آیم
در این وادی هزاران رنگ
من بی رنگ وبی فریاد
چه میگویم چه میخواهم
همه دنبال پروازند
من بی بال وبی حرکت
به دنبال چه می گردم ؟
همه رنگند
همه نامند
همه در فکر پروازند
چه پروازی؟
به سمت آسمان یا مرگ
عجب کاریست این عالم
شده هر کار ما یک
جنگ
نه گیرم دست یاری را
نه دادم حکم آزادی
چرا در غصه ها ماندم
ودر انکار بیداری

+ بهار
و به باران گفتم
که تو هم میایی
و به برف
وسرما هم شنید
ابر هم می غرید
همه در انتظار
چشم به راهت
پس کی میایی
و دلم میگفت
که تو در نزدیکی
به امید دیدارت بهار

+ پشت هر معشوق
پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است پشت سر هر آنچه که دوستش می داری و برای اینکه معشوقت را از دست ندهی بهتر است عاشقتر نشوی و بالاتر را نگاه نکنی زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند و جلوه عشق زمینی تو می شکند
پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح خدا چندان کاری به کارت ندارد اجازه می دهد که عاشقی کنی تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی...
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی خدا با تو سختگیرتر می شود هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر بیشتر باید از خدا بترسی زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند
پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق بر می داری خدا هم گامی در غیرت بر می دارد تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان خدا وارد کارت می شود و خیالت را در هم می ریزد و معشوقت را در هم می کوبد معشوقت هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه ی عشق است ناامیدی از اینجا و آنجا ناامیدی از این کس و آن کس ناامیدی از این چیز و آن چیز تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست و بر آنی، که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای اما خوب که نگاه کنی می بینی از عشقت حتی قطره ای هم هدر نرفته است خدا همه را جمع کرده و برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است
خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای
پس به پاس این قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم واین ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر
اما چه زیباست و چه با شکوه و چه شورانگیز که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است!
-------------------------------------------

+ برف و بنفشه

صاف و زلالی
همچو رودی
آبی آبی
ولی
همچو باران
پرغروری
به زیبایی
همچو برفی
تو از قطره
تو از ژرفی
شوخ طبعی
با وجودی
با محبت پاکرویی
خداوند زشر ایمن بدارد
هر آنکه هست در او ، روی سجودی
خدایا پاک گردانم چو باران
زشر معصیت و، رنگ و رویی
+ دعا
چه دعایی کنمت بهتر ازین
خنده ات از ته دل ،گریه ات از سر شوق
روزگارت خوش باد


+ جالبه
بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.
همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!
انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است.
همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد .
عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.
عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.
انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید. یکشنبه: راه می رود. دوشنبه: عاشق می شود. سه شنبه: شکست می خورد. چهارشنبه: ازدواج می کند. پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد. جمعه: می میرد.
+ عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظهی اول،که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،
جهان را با همه زیبایی و زشتی،بروی یکدگر ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه،چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم،بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین،
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم،نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمایان،سجه ی صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو،آواره دیوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان،دل عشاق سرگردان،
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی،با همه صبر خدایی،تا که می دیدم عزیز نا بجایی،ناز بر یک
نا روا گردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را وارونه،بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که میدیدم مشوش عارف و عامی،زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش،
به جز اندیشه ی عشق و وفا،معدوم هر فکری،در این دنیای،پر افسانه می
کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این
مخلوق را دارد!
وگرنه من به جای او چو بودم،یکنفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه می کردم؟
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد
+ خراش
آن کس که به دست خراش دارد
هر دم به دلم تلاش دارد
دستی بزنم به روی تقدیر
تقدیر مرا علاج دارد
رازی است نگاه دل فریبش
آن چشم برام، چه ناز دارد
گویند مه رویان عالم دل فریبند
جز خوبی، یار چه فریب دارد
عمری است پی جهان پاکم
انکه ز گنه ،دامن پاک دارد
رنگ است جهان دل فروشان
همچو مه باش که ز رنگ جفا بدارد
آزرده نیم زدست تقدیر
گویی که به دست ، مهره مار دارد
گویی که خدا به حق بنا کرد
هستی و جهان تراز دارد
یارا تو بکن دعای خیری
باشد که شه ز خطا، باز دارد
آخر هر چه شود به فال نیک است
هر کاری که کند ، راز دارد
+ اندیشه کن
تن عریان ودل در میکده رسوا شده
ز بی ایمانی ، شیطان درون صومعه پیدا شده
فکر وعقل گنجینه ای در آدمی
لیک این گنج گران در گوشه ای پنهان شده
چون به تقلید است کار آدمی
در میان آدمان میمان همی سلطان شده
شب به روز ،روز در افکار هیچ
گویا این اندیشه در جهان برهان شده
کار آدم شیطنت در کار جانداران شده
همچو گرگی در لباس میش نا پیدا شده
هرم گرما در دل سرما نمی ماند نهان
شایدا این واقعه در عالم انسان شده
ما ندانستیم ولی گویند خالق آدم بگفت
اشرف مخولق اندر زمین رها شده
+ بخشنده ترین
به نامت می کنم آغاز روزی
که وقت قبل از این آغاز بودی
سپاست می کنم هر دم مداوم
که تنها لایقو سرور تو بودی
ببخشیدی ولطف بی حسابت
گر معنی شود به عشق ، تک عاشق تو بودی
به رسم عدل و آن روز حسابی
اگر باشد یکی عادل ،آن تو بودی
وجودم را با پرستش پروراندی
به قایت بهترین، یاور اسحاب بودی
به راه خود، همی گم کرده راهم
نشانم ده ره که رهنمای مرشدان،عالم توبودی
و راهم کن همان که در آن نعمتی هست
نه راه غافلان که بر آنان غضب آلود بودی
و نه گمراه که راهش خطا بود
که تو بخشنده هر گمراه بودی
+ رنگ یا عشق
می نویسم از عشق
که شود رنگ درونم پیدا
وبه اقیانوسی که در آن
گشته ام ناپیدا
قوطه ور در آبم
راهور
یا شاید گمراهم
به دل قفل زدم
تا شاید
گردم از سودایش آزاد
بی خبر کز همه این ملک
فقط این مخروبه در
مانده است پا برجا
همتم گم شده در تردید است
یا که تردید درون دلم است
من به سان کودکی گم شده ام
که ندارد در دست
آدرسی از جایی
که تعلق دارد به من واجداد وآن آبادی
و چه بدتر که در این ناکامی
بخورد دست نارفیقی بر دوشت
که نهایت ره ترکستان را
حواله ات بکند با منت
و بسا واویلا ...
و من اکنون به دنبال عصا می گردم
که زنم بر نیل وجود و بتنم
نیم گرداند
تا که راهی ز افق بر من مسکین شده بی پروا
ببرد بر ساحل امنی حالا
وچه من محتاجم
به هدایت هایت
و چه من محتاجم به سخاوت هایت
+ باد می وزد
|
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی تصمیم با تو است . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . .. . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دوست داشتن بهترین شکل مالکیت و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * خوب گوش کردن را یاد بگیریم… گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد ولی راه به جائی نخواهد برد . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند ... . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * همیشه خواستنی ها داشتنی نیست ، همیشه داشتنی ها خواستنی نیست . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * به کم نور ترین ستاره ها قانع باش ، که چشم همه به سوی پر نور ترین ستاره هاست . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * فکر کردن به گذشته ، مانند دویدن به دنبال باد است . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آدمی ساخته افکار خویش است ، همان خواهد شد که به آن می اندیشد . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هیچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگه بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت جبران را بده . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * همیشه یادمان باشد که زندگی پیمودن راهی برای رسیدن به خداست و قدم هایمان باید طوری باشد که حتی دانه کشی زیر پایمان له نشود . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است پس همیشه امید داشته باش . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * چه خوب می شد اگر ، اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و عشق را با هوس و حقیقت را با واقعیت
بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بودهایم.
ای موسی ،سفارش مرا درباره چهارچیز خوب بخاطر بسپار :
|
+ خدا به دادت برسه
خدا به دادت برسه
به سوز آهت برسه
وقتی که نبرده آدم بویی از عشق ومحبت
پس می خواد چه جوری از همه تیپ رفاقت
وقتی که رفیق آدم شده بخل وحسادت
وقتی که چیزی نداری از عشق میری سمت شقاوت
وقتی که خدا بزرگه
,تو به کوچیکیت مینازی
وقتی که جهان تو دستاش
,تو به ناچیزیت میبازی
همه هستیتو باختی
,تا که به غرورت نبازی
آخر قصه ات دروغ بود
؛تو داری بازی رو میبازی
خدا به دادت برسه
به سوز آهت برسه
+ مرد
گر بر سر نفس خود امیری مردی
گر بر دگری خرده مگیری مردی
مردی آن نیست فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری مردی
+ هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم
نخست : هنگامیکه به پستی تن میداد تا بلندی یابد .
دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان، میپرید .
سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید .
چهارم : آنگاه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او
دست به گناه میزنند، خود را دلداری داد .
پنجم : آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شدهای را پذیرفت و شکیباییاش را
ناشی از توانایی دانست .
ششم : آنگاه که زشتی چهرهای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقابهای
خودش بود .
هفتم : آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت .
جبران خلیل جبران
+ برای حاج خلیل
گویا که سلامم نرسید است به جانان
گر تو بدیدی
برسان عرض ارادت
این خانه دل بود که دیدی
گر رهرو عشقی
تو برو ره به سلامت
ما گر چه نشستیم
ولیکن
در دل داریم عطش وداغ دیدار
گر چه ز دست و پا به بندیم
دل پر بکشد برای دلدار
ای قوم به حج رفته کجایید ...
+ نسیان
خداوندا تو بخشیدی ومن
فریاد کردم
تو روزی دادی و
اصراف کردم
هراسان گشتم ودادی قرارم
رمیدم از خودو
دادی نشانی
ولی گم
راه کردم
در این منزلگه فانی دنیا
چه ها دادی ومن بر باد کردم
زمان رفت وجهان رفت و
من وتو
غرور از سر نرفت
حاشا کردم
دعایی کردم و حاجت بدادی
چو حاجت ها روا می گشت
من وارونه کردم
عجب خلق دو پایی آفریدی
عجب ها را ز خود حیران بکردم
اگر غافل نبود آدم زکارش
بهشتش این چنین ویرانه گردد
دمی آسای وفکر عاقبت کن
که راه راست را
کج راه کردم
که راه راست را کج راه کردم
+ رفیق
جهان ا از رفاقت ها شناسم
رفاقت را ز شقاوت ها شناسم
رفیقی کو که در میدان گه رزم
بدون ترس وحاشا پا گزارد
به گفتن ها رفیقان زیادند
به وقت بی کسی دم بر ندارند
رفیق بی کلک هرگز نبینی
از آن وقتی که مادر را شناسی
چرا هر دم زخود اندر فراری
رفیق اول وآخر
خدا یی
که روزی می دهد بی مزد ومنت
که درمانت دهد هر دم به حکمت
چرا یادش به هر دم بر دل نرانی
که چون اویی
رفیق
هرگز نیابی
که چون اویی
رفیق
هرگز نیابی
+ بهانه
اینها همه بهانه ای است برای شناخت
وشناخت بهانه ای برای دوستی
و دوست دستی از آسمان
و آسمان نماد پاکی
و پاکی ذات حق است
و حق همه هستی است
وبهانه ها نشانه این هستی است
و عشق نام دیگری است برای دوست
ودوست پر معنی ترین کلمه هستی
و چو دوست هم اوست
عشق هم با اوست
پس دست در دست او
همچو دست در دست دوست
پس این دست وآن دوست
حرکتی به سمت عشق اوست
+ پیامی از دوست
بعد یک خواب زمستانی می اندیشم!
و به گل های فرخفته به دامان سکوت
من به یک کوچه ی گیج
گیج از عطر اقاقی ها می اندیشم
و بر یک زمزمه ی عابر مست
که ز تنهایی خود نا شاد است
من به دلتنگی شبهای ملول
و تهی مانده خود از شادی
ذهنم از خاطرها سرشار
و فرو آمدن معجزه در هستی من
مثل خوشبختی من...دورترین حادثه است...
من به خوشبختی ماهی ها می اندیشم
که در آن وسعت آبی با هم .....باز هم همراهند!
من به یک خانه می اندیشم...یک خانه ی دور
که در آن فانوسی می سوزد!
و در آن جای تو مانده است تهی...
و به گل های فراموشی آن گلدان می اندیشم!
که ز بی آبی پژمرده شدند
من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...
و به یک معجزه می اندیشم....
+ کلامی از یک دوست
یاد من باشد ...
یاد من باشد که فــردا دم صبح
به نسیم از سر مهــر سلامی بدهم
و به انگشــت نخی خواهم بست
که فراموش نگردد فــــــردا
با همه تلخی و نـــاکامی ها
زنـــدگی شیرین است!
و به شکرانه دیدار نسیم هر صبح
زنــدگی باید کرد ...
+ بعضی ها
بعضیها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
بعضیها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،
بعضیها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
بعضیها یک عمر زندگی میکنند برای رسیدن به زندگی،
بعضیها زمینها را از خدا مجانی میگیرند و به بندگان خدا گران میفروشند.
بعضیها حمال کتابند،
بعضیها بقال کتابند،
بعضیها انباردارکتابند،
بعضیها کلکسیونر کتابند
بعضیها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،
بعضیها اصلا قیمتی ندارند،
بعضیها به درد آلبوم میخورند،
بعضیها را باید قاب گرفت،
بعضیها را باید بایگانی کرد،
بعضیها را باید به آب انداخت،
بعضیها هزار لایه دارند
بعضیها ارزششان به حساب بانکیشان است،
بعضیها همرنگ جماعت میشوند ولی همفکر جماعت نه،
بعضیها را همیشه در بانکها میبینی یا در بنگاهها.
بعضیها در حسرت پول همیشه مریضند،
بعضیها برای حفظ پول همیشه بیخوابند،
بعضیها برای دیدن پول همیشه میخوابند،
بعضیها برای پول همه کاره میشوند.
بعضیها نان نامشان را میخورند،
بعضیها نان جوانیشان را میخورند،
بعضیها نان موی سفیدشان را میخورند،
بعضیها نان پدرانشان را میخورند،
بعضیها نان خشک و خالی میخورند،
بعضیها اصلا نان نمیخورند،
بعضیها با گلها صحبت میکنند،
بعضیها با ستارهها رابطه دارند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه میکنند.
بعضی ها صدای ملائک را میشنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمیشنوند.
بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمیدهند.
بعضی ها در تلاشند که بیتفاوت باشند.
بعضی ها فکر میکنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود میدانند.
بعضی ها فکر میکنند پول مغز میآورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر میکشند.
بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه میگیرند.
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمیکشند.
بعضی ها یک درجه تند زندگی میکنند، بعضیها یک درجه کند.
هیچکس بیدرجه نیست.
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما میخورند.
بعضی ها در تمام زندگیشان نقش بازی میکنند.
بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،
بعضی به اندازه کرة زمین و بعضی به وسعت کل هستی.
بعضی ها به پز میگویند پرستیژ
بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.
شما چطور؟ آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟؟
+ خوش آمدی عزیز

آمد با قدم های کوچک برای حرکتی بزرگ
امد شروع کند امید و آرزو
آمد به سمت زندگی سمت هیاهو
آمد همه بگویید
خوش آمدی عزیز
+ عید
عید نزدیک است
عطر بهار کوچه را کشته
جهان از خواب خوش بیدار گشته
زمستان با همه بی برگی اش رفت
جهان پیر گویی دوباره نو بگشته
+ یاد
یادت باشد، که از یادت رفت ،که به یادت بودم ؛به یادم ماند ؛که از یادم
رفت یاد آن روزها یاد باد ان یادها.
----
روزه ها می گزرند ثانیه را حرفی نیست
حرف زمان است این که دیگر شوخی نیست
حرکت جو وزمین است اما
کار ما جز دیدن تقدیر چیست
ما به تکراریم و این لحظه ها
هر کدام سازنده یک خاطره است
خاطرات و لحظه ها ویادها
این چرخه خود پایه اندیشه است
ما گرفتاریم به نام روزها
روز آغازیک آینده است
چون زمان نیست در دستان ما
کار ما شاید غصه آینده است
ای زمان ایست کن تا همراهت شویم
پس تو هم رفتی
و اما
خاطرت اندر خیالم
همچنان
پاینده است .
+ اشرف مخلوق
اشرف مخلوق بودن آیا همان اشرافیت شده
در برون دست زنجیری از طلا آویزان شده
این همان چیزی است که خالق خواست ازمخلوق خود
پس چرا مخلوق اینقدر از خالق طلبکارا شده؟؟
جرم ها را در لباس حسن می ارد پدید
آن که کارش دخالت در بازی سلطان شده
می بیند نیست ها و هست می پندارندشان
آنچه را هستش، وجود است، را منکر دائم شده
ای کسانی که همچو من گم کرده اید راه عشق را
باز منصوری زنخل دار آویزان شده
آنچه را هست ،و هستی را آورد پدید
خالق جان است و عشق را ظاهر شده
از زمانی دیر امد این پیام عاشقی
هر که را توحید علم شد کار دستش امده
+ 2بیتی
یارب به دلم غیر خودت جا مگزار
در دیده من گرد تمنا بگزار
گفتم ز منی نمی اید هیچ
رحمی رحمی مرا به من وامگزار
-----------
ای جمله بیکسان عالم را کس
یک جو کرمت تمام عالم را بس
من بی کسم و کسی ندارم جز تو
یارب مددی به داد این بی کس رس
+ دو بیتی
-------
گفتم که برون شو از خودو خود رابه درون خویشت را بده
برکن زتنت قبای خودخواهی را آنگه به پاداش عمل جام بده
--------------------
ای که تو جهان را به جمال خود دادی وصل
از روی شه، جمال او ،تو را یادی هست
امروز که بر قدرتی ،توانگری می داری
پس خوب بدان ، از پس امروز ،فردایی هست
------------
ساقی چو تویی مست که باشد
از جان و دل ،دست شسته باشد
یارب چه شود مرا بخوانی یک دم
انگاه دیوانه ترین مست در این هست چو من که باشد
-------------------------------
از پی قدرت و مال وجاح و جلال گشتیم ؛جهانی وشدیم سرگشته و بی حال
آخر همه ی بازیها را هست پایان آن روز دگر تیر خورد بر سرخال
------------
یک سو نگهت به سمت بالاست یکسو نظرت به سمت خرماست
اخر تو چه دیدی از کجی که یک عمر بر کلام خود نراندی یک راست
----------------
یارب تو چه دادی ومن چه خواستم تو هر چه توانستی افزودی و ،بنده کاستم
اینک فقط از تو یک خواسته مانده در دل به حق کرمت نشان ده ره راستم
--------------
راز دل غم دیده همین بود که دیدی زار ونه خوش بدون صیدی
حالا مکش و برو از اینجا گویی که شتر دیدی ندیدی
--------------
سراپا زخم گشتیم از غم تو جهان را، پاک گشتیم از پی تو
تو که بر حال ما کاری نداری غم تو مال ما و شادی از تو
+ ((ولی باید بگیرد باز باران))
آشنا یم می کند با نا آشنایی ها
زمان
حرکت
وشعری ناب
آه که دل تنگم
غمینم
خسته از تکرار بی فرجام
زمان آن رسیده
شروع تازه ای از آب
زلال است چون رود بی پایان.
درخت تشنه لب ،تنها
((ولی باید بگیرد باز باران))
به چاه خشک ، گردد همی تن چاک چاک
از خشک سالی ها
((ولی باید بگیرد باز باران))
زمین دلمرده از رویش
واز سبزی گریزان گشته دنیا
((ولی باید بگیرد باز باران))
به سان مرغ دریایی
که گمگشته درون کویر بدرفتار
و مرغ خانگی بهتر بود نامش ،از این نام
((ولی باید بگیرد باز باران))
به دستی نان خشکیده فرو کرده در مرداب
و ز آن نان گرد بی رحمی کند طغیان
((ولی باید بگیرد باز باران))
صدای بم که می لرزد درون هنجره اکنون
و محتاج خنکای قطره ای اب است
و می گوید در این دنیا
قصه باران سراب است
((ولی باید بگیرد باز باران))
ولی باران چراقهر است با آدم
چرا دیگر نمی بارد
چرا دیگر سایه ی ابری
غرش رعدی
آذرخشی نیست
چرا در روز سیرآبی
ندانستیم قدر باران را
چرا شکر هر دم ز جا بردیم
چرا زیادمان رفت محبت های یاران
((ولی باید بگیرد باز باران))
ولی آسمان همچو من
بخل نمی دارد
ویاد خود نبریده از یاران
((ولی باید بگیرد باز باران))
که اید به یادم اسرار بی پایان
((ولی باید بگیرد باز باران))
+ روزها
روز ها در گذرند
عمر ما هم طی شد
کودکی همهمه ای
نوجوانی وهمی
و جوانی خوابی
زندگی عجب دورانی دارد
می چرخد
خوب یا بد
و ندارد قدمی رو به عقب
آیا این انصاف است؟
تجربه ها همین یکبار است؟!
تا که آیی به خود
از خود پرسی
که چه بودم وچه گشتم ،به کجا خواهم رفت
رفته است عمر گرامی ز کفت
ها ها ...
می خندی که عجب تقدیری ایست
که عجب تقریبی است.
ای وای مرا
که امروز نیز گذشت
و چو فردایی هست؟
وبه فردا تو سوالت باز بپرسی ز زمان
که زمان بی پایان است؟
نه تو کشتی ونه درو کردی
هر چه کردی به هوای سر مردم کردی
بهر خود هیچ نگفتی ای داد
زجهالت به خودت بد کردی.
+ ستاره
در سکوتی مبهم وتیره
شده ام به آسمان خیره
که چرا ستاره می خندد
بهر من که غمگسار خورشیدم
من طلوع می خواهم
می زند به سمت من سوسو
تک ستاره ای تنها
که چرا عیان نمی بینی
که منم از تبار خورشیدم
و در درون من به غیر از نور
چه می بینی
وهمی بریده از غم ها
باز هم مجاب نمی گردم
وبه دنبال نور میگردم
که به خود می ایم وبینم
که در تاریکی مطلقی گیرم
نیست حتی ارزنی از نور
همچو مرده ای خوابیده در گور
دیگر از فکر خورشید من رستم
و به دنبال ستاره کوچک خود هستم
ناگهان چشمکی در آسمان دیدم
وز زلال نورش ستاره ای چیدم
آری ستاره
تو ذره ای ز خورشیدی
در وسعت این جهان ناپیدا
آری ستاره تو امیدی
برای رسیدن به طلوع فردا
ای ستاره بتاب بر من که روشن شود ضمیر بی نورم
نور تو گرفت تمام وجودم را
ور نه من ذره ای جسته از نورم
پس طلوع ستاره طلوع خورشید است
پس نگو که راه اسمان دور است
رفتن مهمتر از رسیدن بود
مقصود من از ستاره همآن نور است
mkasaeean
f&p
Belongs to all poetry is mkasaeean
تمام شعرها متعلق به mkasaeean
+ شعرم
شعرم زشعورم
و شعورم زغرورم
وغرورم زوجودم
همه جاری است
واین قصه خیالی است
راهم ز خیالم
وخیالم زکلامم
وکلامم زجهانم
همه پیداست
واین غصه معما است
دانی که راز جهان چیست
رازی که هویداست؟
وز چشم من وتویی جهان ناپیداست
هر کس که بگویید راست
آگاه زدنیاست
وز زشتی ناراست
دنیا چه نازیبا ست
+ چشم
جهان از چشم من ،مستت است و
من مستم زچشمانت
ندارم صد تن وجان که
همه گردد به قربانت
از این دنیای بی حاصل ندارم غیر دل چیزی
که آنم از سر مهرت بیاندازم کف پایت
خدایا ای تو معبودا کمک کن بنده تنها
که تنها کس تو ای جانا بگیر دستم به دستانت
ضمیرم پاک وجانم پاک کن از دود
و از روی کرم بخشا که دستم بردام بر دامنت
+ یاد
بردی از یادم اما نبردم از یادت
رفتی رفت زیادت که بودم یادت
گشتی وگشت جهان دور سرت
یادبردی که بودم عمری هم پیمانت
هستی ات .نیست شد و هم پیمان هست
این همان وفا به عهد من است
همه در بست به بنبست نشست
این همان حکمت جاوید شه است
+ حکمت
هر چه دادت بگیرو بر
آنچه را خواهی نشاید حکمتی
حکمت هر چیز در دستان اوست
دست ما را ز حکمت مطلق مگیر
+ آسمان آبی است
آسمان آبی است
دشت پر از سبزی است
خورشید چه پر نور است
این معجزه هستی است
صبح هنگام شروع ماست
شب پایان سر مستی است
هردم نفسی آید
این رمز زبردستی است
باران که فراگیرد
عالم به سماع گیرد
هرجنبنده در باد
انگار شفاع گیرد
عالم به چهار ،فصل است
هر فصل به یک رنگ است
رنگ آمیزی این دنیا
در دست هنرمندی است
دنیا که یک چرخه است
چرخی که پر از دنده است
حرکات همه موزون
پر برکت وپاینده است
شاید که شوی محزون
از پستی این هستی
اما ندانی که این
حکمت سر مستی است
+ روز وصال
دست در دست منو و سر در ، دامن یار
هرچه باد آ باد ای ابر ببار
کوچه را خیس کن ومن را هم
زیر این نم نم باران مکن بیدار
+ ما گفتیم اما کو گوش شنوا
سهم ما از زمان( ان) است ، آنی گذشت ودیگر وقت خاموشی است.
راست می گفت آن پیر حکیم: که در می آورد روزگار قبای جوانی از تنت وتو عریان می مانی وپیری.
+ اول
اول قدم که رفتم
پایم گرفته بودی
دست مرا گرفتی
دیگر رها نکردی
از اول محبت تا آخرش سرودی
یک بانگ بر ندادی
از زحمتی که بردی
نا دیده می گرفتی
هر آنچه که شنیدی
نشنیده می گرفتی
هر آنچه که را که دیدی
ما گمرهان جاهل
هرسوی می دویدیم
شاید که با تو باشیم
در عین نا شناسی
هرگز زما ندیدی
آهنگ آشنائی
اما تو هم نشستی
در بین این سیاهی
شاید که باز جویی برای خلقت
راهی به کامیابی
در دور دست دیدم
دستان مهربانت
بیرون زآستین ابرها
شاید که باز گیرد
دست،امیدواری
آخر چرا من اینم ؟
با این چنین خدایی
من مانده در جهالت
با ،عشق پارسایی
از خالقی به مخلوق
کار فراتری بود
این لطف ها که کردی
دست مرا گرفتی
ای مهربانترین دوست
+ داستان چاک
چاک از یک مزرعهدار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعهدار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعهدار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»
اک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»
مزرعهدار گفت: «نمیشه. آخه همه پول رو خرج کردم.»
چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
مزرعهدار گفت: «میخوای باهاش چی کار کنی؟»
چاک گفت: «میخوام باهاش قرعهکشی برگزار کنم.»
مزرعهدار گفت: «نمیشه که یه الاغ مرده رو به قرعهکشی گذاشت!»
چاک گفت: «معلومه که میتونم. حالا ببین. فقط به کسی نمیگم که الاغ مرده است.»
یک ماه بعد مزرعهدار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
چاک گفت: «به قرعهکشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.»
مزرعهدار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»
چاک گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»
تناقض مهم زمان ما در تاریخ ،دران است که:
روز به روز آزاد راه های وسیع تری می سازیم ،
درحالی که دیدگاههای باریک تری داریم.
وقت بیشتری صرف می کنیم ،اما کمتر داریم.
بیشتر می خریم،ولی کمتر لذ ت می بریم.
خانه های بزرگتری داریم،ولی خانواده های کوچکتر
.
مدارک علمی بالاتری داریم ،اما احساسی کمتر.
دانش بیشتری داریم،اما عدالتی کمتر.
متخصصان بیشتری داریم، اما مشکلاتی بیشتر.
داروهای بیشتری داریم،ولی سلامت کمتر.
دارایی هایمان را چندین برابر نموده ایم،اما به ارزش هایمان نیفزوده ایم.
بسیار سخن می گوییم،حال انکه به ندرت
عشق می ورزیم درعوض زیاد متنفرمیشویم.
آموخته ایم که چگونه امرار معاش کنیم،
اماهنوززیستن رافرانگرفته ایم.
سالهای زیادی به زندگیمان افزودیم،ولی
زندگی حقیقی رابه سالهای عمر مان اضافه نکرده ایم.
فراموش کرده ایم که سیرت زیبابرتراز
صورت زیباست.
تمام راه را تا کره ماه سفر کرده ایم باز گشتیم
وحال زحمت رفتن به ان سوی خیابان برای
دیدار همسایه ای جدیدرابه خودنمی دهیم.
بر فضای بیرون تسلط یافته ایم ولی بر
فضای درون کوچک ترین تسلطی نداریم.
اتم هاراشکافته ایم ولی قادر به شکستن تبعیض نبوده ایم.
درامدبیشتری داریم،اما اخلاقیات کمتری.
فراموش کردهایم مهم بودن خوب است،
لیکن خوب بودن مهم تراست.
ازیادبرده ایم که هد ف اصلی،عمل صحیح
است ونه صرف اعتقاد صحیح.
واین متعلق به زمانی است که تفریح بیشتری داریم
ولی لذت کمتری.
غذاهایی بیشتر ولی تغذیه کمتر.
این هنگامی است که از پشت پنجره چیزهای
زیادی دیده می شود ولی انبار تهی است وبه عبارتی
ادعای بیشتری داریم ولی درونمایه ای کمتر.
هنگامی که واعظان بدان چه خود می گویند
نیز عمل نمی کنند.
اگر چیزی باشد که می توان پیوسته ارزو کرد وگاهی بدست اورد محبت است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجردارد.
به چهره ها منگر خاطرشکسته بسی است عروس دهرچو شیرین وخلق فرهادند.
هرگز مرا ز داشتن خلق رشک نیست زان غبطه می خورم که چرا من نداشتم
+ فرشته
ندای فرشته
صدایی آمد
مبارک باشد
فرشته بدنیا آمد
فرشته ای با بالهایی کوچک و چشمانی لبریز از عشق
فرشته کی به پرواز در می اید؟
صدای اذان بر خاست
اذان صبح بود
بالهای فرشته تکان خورد
وفرشته آرام آرام به پرواز در آمد
تولدت مبارک فرشته کوچک خوشبختی
شب شد
خَُور دگر رفته زدیوار پائین
عشق هم زمزمه ای است به زبان گل وخار
عشق را ما به بیان دیگر
از نگاه خودمان کردیم باز!؟
عشق فریاد است؟!
که زوجود من وتو می خیزد
به بلندای صداست
وبه کوتاهی عمر
عشق ...عشق..
چه بگوییم از آن؟؟
عشق گم شدن طفلی تنهاست
عشق خود گمشده است
عشق را باید بکنیم ما پیدا
عشق خود بچه تر از نوزاد است
عشق تازه آمده است به دنیا!!
عشق خود غنچه گلی است
گل گلدان یا باغ؟
عشق زود می روید
بر سر باغچه ها؟
عشق دلدادگی مجنون ؟
یا که مجنون شدن فرهاد است ؟
عشق تاب وتب یک مرض است
عشق...عشق...
عشق یک واژه بی همتا ست
عشق را هجی کن
عشق هجی نشود
من مثالی بزنم از دم عشق
عشق یعنی که شوی با او جلب
یا که عاشق تو شوی از ته قلب
عشق خود یک هنر است
نه هنر عددی
هنری بالاتر از ذات وجود
عشق عاشق شدن لحظه نباشد
عشق بازی سر صحنه نباشد
عشق امید است
هدف است
روشنی است
آنقدر عشق بورز که به عاشق برسی
← صفحه بعد


نظرات ()