به رنگ زیتون


+ اندیشه کن

تن عریان ودل در میکده رسوا شده

ز بی ایمانی ، شیطان درون صومعه پیدا شده

فکر وعقل گنجینه ای در آدمی

لیک این گنج گران در گوشه ای پنهان شده

چون به تقلید است کار آدمی

در میان آدمان میمان همی سلطان شده

شب به روز ،روز در افکار هیچ

گویا این اندیشه در جهان برهان شده

کار آدم شیطنت در کار جانداران شده

همچو گرگی در لباس میش نا پیدا شده

هرم گرما در دل سرما نمی ماند نهان

شایدا این واقعه در عالم انسان شده

ما ندانستیم ولی گویند خالق آدم بگفت

اشرف مخولق اندر زمین رها شده

نویسنده : mkasaeean ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بخشنده ترین

به نامت می کنم آغاز روزی

که وقت قبل از این آغاز بودی

سپاست می کنم هر دم مداوم

که تنها لایقو سرور تو بودی

ببخشیدی ولطف بی حسابت

گر معنی شود به عشق ، تک عاشق تو بودی

به رسم عدل و آن روز حسابی

اگر باشد یکی عادل ،آن تو بودی

وجودم را با پرستش پروراندی

به قایت بهترین، یاور اسحاب بودی

به راه خود، همی گم کرده راهم

نشانم ده ره که رهنمای مرشدان،عالم توبودی

و راهم کن همان که در آن نعمتی هست

نه راه غافلان که بر آنان غضب آلود بودی

و نه گمراه که راهش خطا بود

که تو بخشنده هر گمراه بودی

نویسنده : mkasaeean ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ رنگ یا عشق

می نویسم از عشق

که شود رنگ درونم پیدا

وبه اقیانوسی که در آن

گشته ام ناپیدا

قوطه ور در آبم

راهور

 یا شاید گمراهم

به دل قفل زدم

تا شاید

گردم از سودایش آزاد

بی خبر کز همه این ملک

فقط این مخروبه در

مانده است پا برجا

همتم گم شده در تردید است

یا که تردید درون دلم است

من به سان کودکی گم شده ام

که ندارد در دست

آدرسی از جایی

که تعلق دارد به من واجداد وآن آبادی

و چه بدتر که در این ناکامی

بخورد دست نارفیقی بر دوشت

که نهایت ره ترکستان را

حواله ات بکند با منت

و بسا واویلا ...

و من اکنون به دنبال عصا می گردم

که زنم بر نیل وجود و بتنم

نیم گرداند

تا که راهی ز افق بر من مسکین شده بی پروا

 

ببرد بر ساحل امنی حالا

وچه من محتاجم

به هدایت هایت

و چه من محتاجم به سخاوت هایت

 

 

 

 

نویسنده : mkasaeean ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک