به رنگ زیتون


+ آغوش

لحظه تنهایی ما

لحظه آغوش من بود

دست های قفل گشته

آرزوی یاد من  بود

حس گرمای تن تو

حس آزادی جان

هرچه بود آن لحظات

لحظه عاشق شدن بود

وقت هم انگار در آن

برهه

رقیب عشق من بود

غصه اتمام و پایان

حسرت آغاز من بود

دیدن چشمان مستش

عادت دیدارمان بود

بوسه از لبهای نازش

لحظه پرواز من بود

برق دارد آن لبانش

ایستان قلب من بود

وای پرشور و جلالی

هیبتت ایمان من بود

دوست دارم من تو را باز

دوستی در جان من بود

می سپارمت به جانان

چون که جانان همراه من بود

 

نویسنده : mkasaeean ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ لحظه دیدار

و تو را میبینم

ایستاده تمام قد

رو به رویم

پرتو خورشیدی

یا نسیمی خوش عطر

هر چه هستی

به دلم میخندی

وسراپای وجودت همه

آکنده ز عشق

چشمم خیره شده

چشم را میدزدی

دست در دست همیم

عطر ز دستان تو می چکدو

وجودم را چه فرا می گیرد

گرمی دستت را

به تمام لحظات سردم

 هدیه کردی

حیا میبارد ز رفتار ،تو

و چه شرمی

ز چشمانت

رهایم کن همین حالا

میفتم باز ، دنبالت

آرامشی غریب

وجودم را در آغوش می گیرد

تو میخندی و لبهایت

مرا هی دوش  می گیرد

بازهم ایستاده

تمام قد

روبه روی من

می گریزی از من

و به دنبال تو میگردم باز

و خدا خواست

 هنوز اینجایی

تو هنوز اینجایی

خانه کردی در من

و خراب کلبه تنهایی

و چقدر دارایی

که تمامم را سهم  خود گرداندی

وچه مغروری

و سوار بر اسب عطیق

می خرامی و

منم دنبالت

همه شهر را می جویم

و تو را در دل خود می یابم

 و تورا در دل خود می یابم

 

 

 

نویسنده : mkasaeean ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ for azborn

ای ناز چه زیبایی

باب دلک مایی

گرمی و چه پرشوری

همچون دل شیدایی

زیبا رخ و دل نازک

همچون پری ه، دریایی

آزاده و مغروری

با این همه زیبایی

محجوبی و خوش سیرت

انگار که حوایی

شوخی و هم دلگرم

 فرشته ای ز   دنیایی

این ها همه را گفتم

تو عشق خود مایی

 

نویسنده : mkasaeean ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک