به رنگ زیتون


+ ((ولی باید بگیرد باز باران))

آشنا یم می کند با نا آشنایی ها

زمان

حرکت

وشعری ناب

آه که دل تنگم

غمینم

خسته از تکرار بی فرجام

زمان آن رسیده

شروع تازه ای از آب

زلال است چون رود بی پایان.

درخت تشنه لب ،تنها

((ولی باید بگیرد باز باران))

به چاه خشک ، گردد همی تن چاک چاک

از خشک سالی ها

((ولی باید بگیرد باز باران))

زمین دلمرده از رویش

واز سبزی گریزان گشته دنیا

((ولی باید بگیرد باز باران))

به سان مرغ دریایی

که گمگشته درون کویر بدرفتار

و مرغ خانگی بهتر بود نامش ،از این نام

((ولی باید بگیرد باز باران))

به دستی نان خشکیده فرو کرده در مرداب

و ز آن نان گرد بی رحمی کند طغیان

((ولی باید بگیرد باز باران))

صدای بم که می لرزد درون هنجره اکنون

و محتاج خنکای قطره ای اب است

و می گوید در این دنیا

قصه باران سراب است

((ولی باید بگیرد باز باران))

ولی باران چراقهر است با آدم

چرا دیگر نمی بارد

چرا دیگر سایه ی ابری

غرش رعدی

آذرخشی نیست

چرا در روز سیرآبی

ندانستیم قدر باران را

چرا شکر هر دم ز جا بردیم

چرا زیادمان رفت محبت های یاران

((ولی باید بگیرد باز باران))

ولی آسمان همچو من

بخل نمی دارد

ویاد خود نبریده از یاران

((ولی باید بگیرد باز باران))

که اید به یادم اسرار بی پایان

((ولی باید بگیرد باز باران))

 

 

 

نویسنده : mkasaeean ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک