به رنگ زیتون


+ خنده ام می گیرد

خنده ام می گیرد

که زمانی شده است

دوستان

همه دورند زهم

بهر دیدار وسلام

لحظه ها در گیرند

چه بسا نور چراغی

یا که زنگی زکلاسی براهند ما را

لحظه ها خاموش اند

و زمان می چرخد

همچو طوفان

ضربان قلب عیان میبینم

و صدایی که مدام

می پرسد که کدام ؟

وحشت است یا شادی

هر دو را میبینم

گوشه چشم کمی می لغزد

چهره دوست

در شیش وبش تاریکی هویدا شده است

و صدای جمعی  زکناری

لحظه ها عریانند

صحنه ای رمز آلود

و صدایی خسته

و دلی وابسته

که ز طغیان جهان ترسیده

حرف خود را خورده

و دزدیده نگاه

چشم من بی تاب است

دل او در تاب است

ونگاهی گره خورده در این تاریکی

لحظه ها عریانند

شادی ریزی

قلقلک می دهدم

و نوایی که درونم خفته

لحظه ها عریانند

هر دم از پس هم می آیند

و جدا گشته ام از صحنه  دیدار غریب

و باز هم

خنده ام می گیرد

 

 

 

نویسنده : mkasaeean ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک