به رنگ زیتون


+ لحظه دیدار

و تو را میبینم

ایستاده تمام قد

رو به رویم

پرتو خورشیدی

یا نسیمی خوش عطر

هر چه هستی

به دلم میخندی

وسراپای وجودت همه

آکنده ز عشق

چشمم خیره شده

چشم را میدزدی

دست در دست همیم

عطر ز دستان تو می چکدو

وجودم را چه فرا می گیرد

گرمی دستت را

به تمام لحظات سردم

 هدیه کردی

حیا میبارد ز رفتار ،تو

و چه شرمی

ز چشمانت

رهایم کن همین حالا

میفتم باز ، دنبالت

آرامشی غریب

وجودم را در آغوش می گیرد

تو میخندی و لبهایت

مرا هی دوش  می گیرد

بازهم ایستاده

تمام قد

روبه روی من

می گریزی از من

و به دنبال تو میگردم باز

و خدا خواست

 هنوز اینجایی

تو هنوز اینجایی

خانه کردی در من

و خراب کلبه تنهایی

و چقدر دارایی

که تمامم را سهم  خود گرداندی

وچه مغروری

و سوار بر اسب عطیق

می خرامی و

منم دنبالت

همه شهر را می جویم

و تو را در دل خود می یابم

 و تورا در دل خود می یابم

 

 

 

نویسنده : mkasaeean ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک